تبليغاتX
smrh

این وبلاگ تعطیل شد! 

 وبلاگ جدید من « ما یک نفر هستیم!» می باشد خوشحال میشم به اونم سر بزنین!

ستون آزاد رو هم فراموش نکنین!

+ نوشته شده در  جمعه 14 اردیبهشت1386ساعت 9:31 PM  توسط محمدرضا.ح  | 

این هم یه شعر جدید بخونین ببینین چه طوره!

 

 ما

ما مستِ میٍ ميخانه ايم

لاجرم مثل شما دیوانه ایم!

صبحها دانشکده،عصرها درکوچه ها

اینچنین در نسل خود فرزانه ایم!

بارِدانش می بریم از هر کلاس

در همان هنگام که در خانه ایم!

نصف شبها کسب فرهنگ می کنیم

چون که مشغولِ چتِ رایانه ایم

عاشق اس ام اس و همراهمان

مُرده ی میس کالِ آن جانانه ایم!

جز به وقتِ ناخوشِ پایانِ ترم

با کتاب و جزوه ها بیگانه ایم!

بی خیال و بی حساب و بی کتاب

واقعا در این زمان دُردانه ایم!

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 دی1385ساعت 12:52 PM  توسط محمدرضا.ح  | 
سلام بازم خیلی دیر کردم می دونم!شرمندم! یه مطلب جدید دارم که به طور سانسور شده تو روزنامه قدس کار شد ولی اینجا کاملشو می ذارم امیدوارم خوشتون بیاد!


شما اگه وارد خونه تون بشین و ببینین هواش حسابی سرده چیکار می کنین! به طور قطع عکس العمل افراد مختلف متفاوته ولی مال بعضیا رو میشه پیش بینی کرد:

۱.عموم ایرانی ها:همینکه می بینن هوا سرده سریع لباساشونو در میارن بعد بخاری خونه رو تا آخرین درجه زیادش می کنن!

 

۲.انگلیسی ها: اول چک میکنن در و پنجره ها باز نباشه بعد علاوه بر لباسایی که دارن لباسای گرم دیگه ای هم می پوشن بعد اگه لازم بود بخاری رو روشن می کنن و روی درجه ی کم می ذارن بعد می شینن فکر می کنن که چطور می شه بی سروصدا خونه ی همسایه رو که هواش گرمه رو تصاحب کرد!

 

۳.فرانسوی ها: وقتی که میبینن هوای خونه سرده شورش می کنن و تظاهرات راه می اندازن و علیه دولت شعار میدن و خواستار اجرای دمکراسی میشن بعد خونه و چند تا ماشین روآتیش می زنن!

 

۴.اصفهانی ها اول چک می کنن که حتما بخاری خاموش باشه بعد هرچی لباس دارن باهم می پوشن بعد خونه رو می فروشن و با پولش یه خونه ی کوچیک می خرن و بقیه ی پولش رو می ذارن تو بانک! اگه بازم گرم نشدن ورزش می کنن!

 

۵.مشهدی ها: چک می کنن بخاری خاموش باشه بعد واسه قشنگی چند تا شمع از یه جایی گیرمیارن و روشن می کنن!

 

۶.هندی ها: اول بخاری رو روشن می کنن بع یه درخت میارن وسط خونه و زیر درخت با نامزدشون حرکات موزون انجام میدن! در پاسخ به این عمل هندی ها پاکستانی ها هم موشک دوربرد با قابلیت حمل کلاهک هسته ای آزمایش می کنن!

 

۷.آمریکایی ها: اول القاعده رو به عنوان مقصر سرد بودن خونه معرفی می کنن و بعد به عنوان جنگ با تروریسم ابتدا منابع خونه رو اعم از فسیلی و هسته ای و... ذخیره کرده می کنن و بعد شم خونه های اون ور شهر حمله می کنن و منابع سوختی آنها رو واسه گرم کردن خونه استفاده می کنن!

 

۸.ترکها : هم میبینن هوای خونه سرده سریع همه ی لباساشونو در میارن بعد بخاری خونه رو می اندازن بیرون ، در و پنجره ها رو هم باز می ذارن! بعد وقتی که زمستون تموم شد یادشون میاد که این کار هایی که کردن مال وقتیه که هوای خونه گرمه نه وقتی که خونه سرده!

 

۹.ژاپنی ها : سیستمی اختراع می کنن که از طریق تجمع انرژی جنبشی ذرات معلق در هوا و انرژی جنبشی مولکول های هوا در هنگام انتقال صوت و تبدیل مجموع آنها به گرما خونه رو گرم می کنه!

 

۱۰.یهودی ها : همین که می بینن هوای خونه سرده میگن مارو تو هولوکاست سوزونئن و کبابمون کردن! بعش چند تا خونه ی اطراف رومی خرن و بقیه ی خونه های شهر رو هم به زور تصرف می کنن!

 

11.افغانی ها : منقل روشن می کنن تا هم سر خودشون گرم بشه و هم خونه!

 

12 . رشتی ها: اول سعی میکنن بخاری رو روشن کنن ولی چون نمی تونن از خانومشون خواهش میکنن از اون جایی که با تاسیساتی مجتمع رابطه ی! بهتری داره بگه بیاد بخاری را روشن کنه!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 آذر1385ساعت 10:16 PM  توسط محمدرضا.ح  | 
سایت نشریه طنز ستون آزاد یه مدتی هست دوباره فعال شده البته شدیدا! من یادم رفته بود دعوتتون کنم الان که یادم هست سریع به فرمایید تووووو......!

http://www.sotooneazad.com

+ نوشته شده در  پنجشنبه 2 آذر1385ساعت 0:2 AM  توسط محمدرضا.ح  | 

این مطلبو خیلی وقت پیش نوشتم خوندنش ضرر نداره!

 

برای اینکه فوتبالیست مشهوری شوید نیاز نیست بازی تان خوب باشد کافی است موارد زیر را رعایت کنید:

 

1- اگر می خواهید ریش بگذارید می توانید حالت های مختلفی بکار ببرید مثلا  ریش خود را آنقدر نازک کنید که فقط با میکروسکوپ دیده شود یا اینکه اصلا ریش خود را کوتاه نکنید و وقتی خوب بلند شد آن را با کش به گردنتان ببندید ( رنگ کش هم باید طوری باشد که جلب توجه کند ! )

 

2-  برای چشمها استفاده از لنز رنگی جواب نمی دهد زیرا اولا فاصله ی شما از تماشگران زیاد است و آنها رنگ چشم شما را نمی بینند ثانیا ٌ ممکن است هنگام دویدن لنز بیفتد !

 

3- استفاده از گوشواره برای گوش ها هنوز هم جواب نمی دهد . البته شما می توانید گوشواره را علاوه بر گوش در نقاط دیگر بکار ببرید مثل بینی و …

 

4- برای آرایش و جلب توجه در بقیه ی قسمتهای صورت هم می توانید از یک آرایشگر ماهر خانم کمک بگیرید.

 

حرف زدن :

 

1-نحوه حرف زدن بسیار مهم است شما سعی کنید که لهجه ی خاصی داشته باشید یا اینکه بعضی کلمات را به طرز خاصی ادا نمایید یا اصلاٌ  مامانم اینا صحبت کنید ، البته همیشه در بین حرف هایتان چند واژه انگلیسی به کار ببرید تا همه فکر کنند شما با کلاس هستید !

 

2-  آنچه شما در حرفهایتان می گویید خیلی خیلی مهم است شما همیشه باید در مصاحبه هایتان بگویید گفتنی های زیادی دارید که در وقت ضرورت تنها برای آگاهی مردم آنها را فاش خواهید کرد به این صورت هم خبرنگاران دوباره به سراغ شما خواهند آمد تا اگر موقع ضرورت شده بود گفتنی های شما را بشنوند هم مسئولین تیم تان از ترس گفتنی های شما دستمزدتان را بالاتر خواهند برد !

این را هم یادتان باشد که در زمین سبز رنگ ورزشگاه دادن انواع فحش و ناسزا از واجبات است ولی وقتی از ورزشگاه بیرون آمدید همه ی گفته ها و حوادث داخل استادیوم را تکذیب کنید !

 

3- نکته ی دیگر اینکه حضور در برنامه ی نود یکی از پل های رسیدن به شهرت است . البته در این برنامه لازم است که تمام مصاحبه ها ی قبلی تان را تکذیب کنید و بگویید که روزنامه ها از خودشان نوشتند و حرفهای جدیدی تولید کنید.

روش های متفرقه ی شهرت :

 

1-  شما همیشه باید دو سه تا موبایل همراه تان باشد و در هر موقع ممکن حتی اگر شد وسط بازی با یکی از آنها صحبت کنید !

 

2- تغییر ملیت هم یکی از روش های ایجاد جنجال و رسیدن به شهرت است .

 

3- ازدواج کردن هم یکی از روشهای مطمئن مشهور شدن است البته در  مراحل مختلف مثل انتخاب همسر ، جشن ازدواج ، محل ماه عسل ، محل زندگی ، به وجود آمدن اختلاف و علت طلاق و … شهرت کافی بدست آورید .

 

4- یکی از کارهای واقعا نو که می توانید انجام دهید این است که همراه با فوتبالیست بودن خواننده هم باشید و یا همراهتان همیشه یک گیتار باشد ( هر چند که طرز نواختن آن را بلد نبودید ! ) یادتان نرود که چندین عکس در حال خوانندگی  با ژست  در حال نواختن گیتار به طرفداران خود عرضه کنید !

 

5- خیانت به باشگاه سابقتان و رفتن به تیم رقیب جنجال پر سر و صدایی ایجاد خواهد کرد !

6 – برای جلب توجه بیشتر می توانید به روش های ماقبل تاریخ هم متوسل شوید مانند خال کوبی ، گرفتن عکس با لباس شوالیه ها یا زره جنگجو ها و …

 

۷.شرکت در مراسم پارتی و انجامحرکات موزون در آن همراه با دوستان اعم از دوختر وپسر هم به شهرت شما کمک میکند نگران عواقب این موضوع نباشید مسئولین ورزشی وقضایی کشور شما را خواهند بخشید ! به هر حال شما قهرمان ملی و افتخار کشور و از همه جزو الگوهای جوانان جامعه هستید!

+ نوشته شده در  سه شنبه 11 مهر1385ساعت 9:43 PM  توسط محمدرضا.ح  | 

چند وقتی بود مطلب عاشقانه تو وبلاگ نذاشتم تازگی یه شعر عاشقانه نسبتا طولانی گفتم که اینجا میذارم شما میتونین به هرکی دلتون خواست تقدیمش کنین :

 

باغ دلم

                عشق من، باغ دلم چشمان تو                   

هرچه دارم در جهان از آن تو

           عشق من،چشمان خود را باز کن          

 شور دیگر در دلم آغاز کن

                  آن نگاهت را ز عاشق وانگیر                

من نگشتم از نگاهت سیر سیر

               عشق من، شادی تو شادی من               

 تیرعشقت را به قلب من بزن

              عشق من، ناز تو را من می خرم            

 مهر وعشقت را به دل می پرورم

                مرغ قلبم سوی تو پرواز کرد               

 کوچ دیگر سوی تو آغاز کرد

                    تیغ عشقت بالهایش را برید                  

 او بماند آنجا و دیگر نپرید

                   عشق من، آرام جان من تویی               

 راحت روح و روان من تویی

               عشق من، چشمان آهو تیره شد             

   هرزمان که بر دو چشمت خیره شد

              صوت بلبل پیش تو خاموش شد            

   جان و دل داد و سر و پا گوش شد

               لاله ی سرخ پیش تو آهی کشید           

    قامتش خم گشت و برگ خود درید

                 از نگاهت قلب من سیراب شد              

   آب را نوشید ولی بی تاب شد

                  تشنگی آید سراغش زود زود                

    آب را خواهد ولی چشمه نبود

                چشمه چشمت سوی دیگر رود             

   باز هم  دل ناز تو را می خرد

               عشق من درمان درد من تویی             

   با نگاهت دل شود از غم،  تهی

           من چه بودم عاشقی نالان ومست          

آن  شکوهت قلب من را می شکست

         قلب من بشکست و قیمت دار شد          

خواب بود و ناگهان بیدار شد

                  می کند هر دم تمنای وصال                 

هم به خواب وهم به رویا، هم خیال

+ نوشته شده در  شنبه 21 مرداد1385ساعت 6:50 PM  توسط محمدرضا.ح  | 
شرمندم می دونم خیلی دیر شد! آخه هم امتحان داشتم  هم مریض بودم شدید! هم اتفاقات دیگه ای افتاد که دل و دماغ طنز نوشتن رو ازم گرفت.ولی یه مطلب جدید دارم که توش یه حال اساس دادم به اعراب!

علل محکومیت

از آنجایی که پس از گذشت 2 هفته از حمله ی اسراییل به لبنان و قبل از آن به غزه هنوز بسیاری از کشور های عربی در خاموشی کامل به سر می برند و حتی زحمت یک محکومیت خشک و خالی را هم به خود ندادند (حال بگذریم از این که بعضی از این کشور ها حزب الله را محکوم کردند!) می خواهیم بررسی کنیم چه اتفاقاتی می تواند باعث شود که اسرائیل به این لطف الهی (یعنی محکوم شدن توسط اعراب ) نایل شود:

  1. اولین پیشنهاد این است که اسرائیل کاری کند که قیمت نفت پایین بیاید بطور مثال اعلام آتش بس کند و به طور رسمی از تمام لبنانی ها و فلسطینی ها معذرت خواهی کند در این صورت مطمئنا همه ی کشور های عربی اسرائیل را محکوم خواهند کرد!
  2. اسرائیل به آمریکا حمله کند: در این حالت به علت افزایش شدید قیمت نفت سران کشور های عربی ناگهان بال در آورده و پرواز خواهند کرد ولی چون به آینده حکومت خود هم نگاه می کنند بلافاصله اسرائیل را محکوم می کنند خواستار آتش بست فوری می شوند!
  3. آمریکا به اسرائیل حمله کند: در این حالت اعراب علاوه بر محکومیت احتمالا خودشان هم همراه آمریکا علیه اسرائیل وارد جنگ می شوند به دو دلیل اولا چون همیشه به نظر آنها علاوه بر حق ، پول و سرمایه و حکومت با آمریکا ست ثانیا قیمت نفت بالاتر خواهد رفت!
  4. اسرائیل نفت کشور های عربی را نخرد: در این صورت احتمالا شاید بعضی از این کشور ها اسرائیل را محکوم کنند ولی بعد با سفر خانم  رایس به آنها اوضاع کاملا عادی خواهد شد!
  5. آمریکا نفت کشور های عربی را نخرد : در این حالت هیچ یک از کشور های عربی اسرائیل را محکوم نخواهد کرد ولی در کمتر از 24 ساعت پس از این واقعه خاورمیانه از موجودی به نام اسرائیل پاک خواهد شد و کشور مستقل فلسطینی اعلام موجودیت خواهد کرد!
  6. مثل همیشه نقش و فعالیت های انگلیس در این وسط ناشناخته است ولی مشخصا انگلیس هم می تواند کارهایی انجام دهند تا شیوخ! عرب اسرائیل یا هر کشور دیگر را محکوم کنند!
  7. اسرائیل به یکی از کشور های عرب حمله کند: در این مورد تجربه نشان می دهد احتمال محکومیت اسرائیل توسط دیگر کشور های عربی بسیار کم است چون به هر حال لبنان و فلسطین هم جز اعراب  هستند!

 

+ نوشته شده در  جمعه 6 مرداد1385ساعت 8:30 PM  توسط محمدرضا.ح  | 

این مطلب که زیر می بینید از سری مطالب یک ستون ثابته که تقریبا هر هفته ۵شنبه ها تو صفحه ۵ روزنامه قدس می نویسم و چون احتمال می دم این قسمتش اون جا به دلایلی کار نشه این جا می ذارمش!


 

خاطرات یک کودک شش ماهه


 

شنبه : اینجا فوتبال ،اونجا فوتبال ، مامان فوتبال ،بابا فوتبال، خاله فوتبال، حتی دختر خاله که هیچی نمی فهمه هم فوتبال! این جام جهانی خیلی با حاله ها! خدا خیر بده این آلمانی ها رو که باعث و بانی خیر شدن! هر وقت تلویزیون رو روشن می کنی فوتبال داره دیگه مجبور نیستی برنامه های مزخرفی مثل عمو پورنگ ،خاله شادونه ،فیتیله و... رو نگاه کنی بجاش میشینی و اولین جام جهانی عمرتو با بکهام و توتی و علی کریمی و فیگو تجربه می کنی !


 


 

یکشنبه : امروز ایران بازی داشت و باخت اونم با سه گل ! دلایل این شکست در بحث کارشناسانه خانوادگی ما که بطور همزمان در تمام خانواده های ایرانی بعد از بازی برگزار شد این گونه عنوان شد: میرزاپور مثل همیشه یار دوازدهم تیم حریف بود و رحمان هم تو این بازی یار سیزدهم تیم مقابل بود و علی دایی هم معلوم نبود برای کدوم تیم داره بازی می کنه! البته برانکو هم نیمه ی دوم به جای محافظه کاری ترسو بازی از خودش در آورد. نکته ی قابل توجه این بازی این بود که محمد نصرتی برای اولین بار فقط برای تیم ما بازی کرد ! ونیز بلیط های یاران دوازدهم تیم ملی ما رو به مکزیکی ها فروخته بودند! ( این شبکه سه با وجود ما کارشناسان کار دیده به چه انگیزه ای کارشناس میاره !)


 


 

دوشنبه: امروز بعد از مدتی غیبت، خاله و دختر خاله جان خانه ما تلپ بودند برای تماشای بازی ایتالیا ! از همون اول هم جنگ ودعوا بین خاله و مامان به خاطر توتی و دل پیرو کلید خورد این یکی می گفت این بهتره اون می گفت اون بهتره! اول بازی که فقط توتی تو تیم بود خاله اینقدر خوشحال شد که تصمیم گرفت موهای دخترش رو به رنگ موهای توتی کنه ! ولی بعد توتی رو زدند و تعویضش کردند و بعد هم دل پیرو اومد داخل ! در این لحظات خاله این قدر ناراحت بود که من هرچی موهای دخترشو کشیدم و جیغ شو در آوردم هیچی نگفت! (اینم یکی دیگه از مزایای جام جهانی!)


 


 

سه شنبه: امروز بابا حرکت مشکوکی انجام داد درست نیم ساعت قبل از شروع بازی گفت من دارم می رم بیرون! مامان هم که دیگه حرفه ای شده اول رفت در خونه رو قفل کرد و گفت : تا نگی کجا می ری در باز نمیشه ! ( خانواده ی مرد سالار که میگن یعنی خانواده ی ما!) بابا اول گفت : هیچ جا ! ولی بالاخره بعد از رد و بدل شدن چند تا جمله ی عشقولانه(!) مجبور شد اعتراف کنه که داره میره خونه ی دوستش تا اونجا بازی رو بصورت مستقیم تر(!) نگاه کنه ! مامان هم در جوابش گفت یعنی تو می خوای فقط برای هفت هشت ثانیه ناقابل که شبکه سه بازی رو با تاخیر نشون میده بری اون ور شهر! خب صدا و سیما چیکار کنه تجهیزاتش قدیمیه برای همین نمی تونه زود تر نشون بده ! من در اون لحظه هاج و واج مونده بودم که مامانم این همه آی کیو رو از کجا آورده!


 


 

چهارشنبه : امروز مامان و بابا با مشورت هم وبا تصمیم مامان به این نتیجه رسیدند که من باید آینده فوتبالیست بشم بنابراین تحت تاثیر کارتون فوتبالیست ها و سوباسا اوزارا قرار شد من از همین 6 ماهگی با توپ زندگی کنم ! در نهایت برای من یه توپ تقریبا اندازه ی خودم خریداری شد تا تحت تاثیر همون کارتون همیشه همراهم باشه! البته مامان هم از همون وقت خریداری شدن توپ مدام تو گوشم تکرار میکنه :« توپ بهترین دوست ماست!» حالا من اون کارتون رو ندیدم که بفهمم در آخر سوباسا با این روش به کجا رسید ولی خدا آخر و عاقبت ما رو به خیر کنه!


 


 

پنج شنبه :امروز بعد از ظهر به وقت محلی و تحت تاثیر جو جام جهانی یک مسابقه فوتبال در استادیوم بین المللی اتاق پذیرایی خانه ما بین دو تیم «مامان» و« بابا» با حضور اجباری من به عنوان تماشاگر و داور و گزارشگر و مفسر و... برگزار شد! با شروع شدن این بازی من از همون ابتدا سعی کردم با نگاه های عاقل اندر سفیه به این دو تا تیم بفهمونم این کار ها از شما بعیده! ولی هیچ کدوم متوجه نشدند! متاسفانه در اواسط این بازی جذاب من خوابم برد و نتونستم تمام اون رو ببینم ولی از داد و جیغ های مامان در آخر بازی که باعث پریده شدن من از خواب شد متوجه شدم که بازی با نتیجه قاطع 34 به هیچ به نفع مامان به پایان رسیده است ! (این زن ذلیلی هم برای خودش عالمی داره ها!)


 


 

جمعه : در پی بازی دیروز و نتیجه ی اون از امروز تا یک هفته وظیفه ی خطیر غذا پختن و شستن ظرف ها به بابا تنفیذ شد ! البته بازی دیروز نتایج دیگه ای هم داشت مانند : شکسته شدن شیشه پنجره اتاق ، افتادن و خرد شدن یک قاب عکس ، تو لید 8 سوراخ هر کدام به قاعده یک بشقاب بر روی دیوار، سقوط لوستر پذیرایی ،کبودی زیر چشم بابا در اثر مشت مامان در حین بازی و ...


 

شش ماهگی اس ام اچ

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 خرداد1385ساعت 12:18 PM  توسط محمدرضا.ح  | 
ستون آزاد تعطیل شد !

 همین ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 9 خرداد1385ساعت 4:40 PM  توسط محمدرضا.ح  | 
سلام به همه الان که دارم اینا رو  می نویسم شماره ۱۵ ستون آزاد زیر چاپه ! حواستون باشه که شنبه ۶ خرداد توزیع شروع میشه یه وقت شاکی نشین که بهتون نرسید!
+ نوشته شده در  سه شنبه 2 خرداد1385ساعت 2:8 PM  توسط محمدرضا.ح  | 

این هم یک مطلب که خیلی باهاش حال می کنم قرار بود بصورت ستون ثابت در ستون آزاد چاپ

 

 بشه ولی هیچ وقت نفهمیدم چرا حتی همین قسمت اولش هم کار نشد!

 

 

 دیروز صبح زنگ زدم به نازی تا شب بریم خرید مانتو، آخه از همه ی مانتوهام خسته شده بودم همه دمده شده بودند. هم اون نارنجیه، هم اون آبیه، هم اون سفیده، فقط صورتیه بد نیست که اونم به اندازه ی دلخواهم تنگ نیست!

عصر نازی اومد خونه ی ما تا بریم، زنگ زندیم تا ماشین برامون بفرستند! تاکسیه اومد اونم چه تاکسی ای! گذشته از اینکه نیم ساعت دیر کرده بود، بی نهایت بی کلاس بود، قالپاق های مدل بنز، برچسب های روی درهاش، تازه ارتفاع اتاقش تا آسفالت خیابون ده سانتی متر بود! اینا همه نشون می داد که چقدر بی کلاسه، راننده شو که نگو؛ وقتی می دیدمش تازه معنای کامل کلمه جوات رو درک می کردم. موهای فرفری پشت بلند، یک دسته بیل به عنوان سیبیل پشت لب، بدتر از همه حرف زدنش! ماشینش هم چه بوی سیگاری می داد.تازه به قول خودش مرامی کار کرد و برامون موسیقی هم گذاشت. خودشم چه حالی می کرد. رانندگی شو که نگو؛ یادم که میاد احساس می کنم دارم بالا میارم، همینطور راست می رفت تو شکم ماشین ها، اگه راه بهش نمی دادن دیگه هفت جد طرف رو میاورد جلوی چشماش. خلاصه تا دلتون بخواد تو اون مدت فحش های جدید یاد گرفتیم! نامرد هم رسیدیم جلوی مرکز خرید یهو جوری محکم زد روی ترمز که من و نازی با سر رفتیم توی صندلی جلو، چشمتون روز بد نبینه، بر اثر شیرجه تو صندلی تمام آرایشم خراب شد، تمام ریمل هام ریخت توی چشمام، همه پودرها و کرم های صورتم قاطی شد، حیف اون همه پودر فرانسوی. وضع نازی بدتر بود خیلی بدتر! نمی دونستم به قیافه نازی بخندم یا براش گریه کنم، آخه احتمال می دادم منم شبیه نازی شده باشم. راننده ی کثافت تمام زحمت های دو ساعته ی من و نازی رو از بین برده بود! با داد و بی داد از ماشین اومدیم پایین. پول هم بهش ندادیم تا آدم شه!

تو خیابون چه وضعی بود همه به ما نگاه می کردند و پوزخند می زدند. حتماً فکر می کردند ما دلقکیم! از خجالت داشتیم آب می شدیم! در همون حین یک دفعه نازی گفت بریم تو این لباس فروشی! هم رفتیم تو، نازی اولین لباسی که دستش رسید برداشت و الکی گفت عزیزم می خوام اینو امتحان کنم، بریم پرو! دیگه دو تایی رفتیم تو اتاقک پرو.عجیب این بود که اتاقک پرو کوچک تر از حد معمول بود و دو نفری به زور جا شدیم. نازی گفت:"چرا منو نگاه می کنی شروع کن دیگه". تازه اون موقع متوجه شدم نازی عجب فکر بکری کرده. اونجا هم آینه بود و هم ما تنها بودیم؛ هر چند جامون یه کم تنگ بود ولی زیاد مهم نبود. ما هم که مثل همیشه مجهز اومده بودیم بیرون. دیگه سریع همه چیز رو درست کردیم، حتی بهتر از اولش و اومدیم بیرون. تا که اومدیم بیرون فروشنده اومد جلو با خنده ای که یه کم موذیانه بود، گفت:"خانوما مناسب بود!" نازی با قیافه حق به جانبی گفت: "نه زیاد جالب نبود!" بعد هم یواشکی به من گفت که چه فروشنده ی خنگی. اصلاً هیچی نفهمیده! در همون حین فروشنده یک لباس بچه گونه برداشت و به ما گفت:" این یکی رو هم امتحان کنید شاید خوشتون اومد!" همینکه لباس بچه گونه ی دست فروشنده رو دیدیم یک نگاهی به مغازه انداختیم، تازه متوجه شدیم چه سوتی ای دادیم «اون مغازه فقط لباس بچه گونه داشت!» دست نازی هم یک لباس دختر بچه های پنج شش ساله بود و ما دو نفری رفته بودیم همون لباس بچه گونه رو پرو کنیم! (حالا فهمیدم چرا اتاقک پرو اینقدر کوچیک بود!)

دوباره احساس کردم دارم آب می شم ولی نازی کم نیاورد، به فروشنده که دستشو جلوی دهانش گرفته بود تا ما خنده شو نبینیم گفت:" آره! نه! عالیه دیگه پرو لازم نیست هر دوشو می بریم." و زود پول هر دورو داد و مثل باد اومدیم بیرون. فروشنده هم در حالی که داشت پول ها رو می شمرد، گفت:" خوش اومدین اگه بازم احتیاج به اتاق پرو داشتین خوشحال می شیم سری به ما بزنین! دفعه ی بعد حتماً بزرگترش می کنیم!"

و حاصل خرید دیشب ما به جای مانتو فقط یک جفت لباس بچه گونه قشنگ بود که حالا نمی دونیم چیکارشون کنیم!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 31 اردیبهشت1385ساعت 6:20 PM  توسط محمدرضا.ح  | 
این شعر در اولین شماره نشریه ستون آزاد چاپ شد مطمئنم که خیلی ها اصلا ندیدنش برای همین اینجا میذارمش!

تی وی نامه

 چنين گفت رستم به اسفنديار

كه TV مرا هيچ نايد به كار

به او گفت اسفنديار جوان

كه كارم رسيده از او تا به جان

 دمادم گذارد فقط «آگهي»

نديدم رسانه به اين آبکی

مسافر بيايد ز هندوستان كه دارد

 بسي آگهي قبل وبعد وميان

 دراين دم تهمتن به حرفش دويد

نديدم در او فيلم هاي جديد

 ا گر فيلمي هم از فرنگ آورند

 زسانسور نفهمي كه آن «دو» رفيقندياهمسرند

 دليرجوان هم بر آشفت وگفت

 كه شبها ببايد به پيشش نشسته بخفت

 كليشه شده فيلهاي وطن

 در آنها فقط از عروسي بيايدسخن

 چنين گفت رستم از روي خشم

ا گر وقت فوتبال به سويش كني هر دو چشم

 چو تصوير چرخد به سوي تماشاگران

 كنند قطع تصوير را آن زمان

نبيني كه آخر نتيجه چه شد

 نفهمي در آخر برنده كه شد

 به او گفت اسفنديار جوان

چه رايي زني اي يل سيستان

كه تو پير هستي و تدبير دان

لبم را سوي شرابي رسان

به او گفت رستم به آواز نرم

 که باشد تي وي درفرنگ شادوگرم

 ببايد خريدن كني ديش را

بر او جفت سازي تن خويش را

 چنين است آيين من از قديم

كه دارم بسي ديش را در حريم

 چو بشنيد اسفنديار شاد شد

 كه گفتي ز درد وغم آزادشد

+ نوشته شده در  جمعه 23 دی1384ساعت 10:42 PM  توسط محمدرضا.ح  | 

این هم یه شعر باحال که تا حالا جایی کار نشده !(البته تازگی تو ستون آزاد کار شد)

نوشش باد

خودرو ار سوخت به اندازه خورد نوشش باد

 

ورنه اندیشه ی بنزین فراموشش باد

 

آنکه سوبسید به بنزین تواند دادن

 

هر زمان قیمتش افزون بکند نوشش باد

 

شهرت خودروی ملی به فضا خواهد رفت

 

هر که خواهد که نبیند پنبه در گوشش باد

 

چونکه تهران بود موطن این ماشین ها

 

ای خدا افزونه  برین آلودگی و دودش باد

 

چون که استاد به من نمره ی مقبول نداد

 

ای خدا سخت ترین مرگ در آغوشش باد

 

باز مشروط شدم  لیک پدر هیچ نگفت

 

آفرین بر نظر پاک خطا پوشش باد 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 مهر1384ساعت 4:10 PM  توسط محمدرضا.ح  | 

این هم یه شعره البته اگه بشه اسمشو شعر گذاشت که جای دیگه کار شده ولی چون خیلی دوستش دارم اینجاهم میذارمش!

 

قربون هرچی لوطی

می خوایم بدیم یه سوتی

سوتیای قشنگ قشنگ

خیلی باحال از همه رنگ

همه هستیم ایرونی

دردمونه گرونی

دنبال کسب و کاریم

قطعی برق نداریم

دنبال پول می گردیم

تو زندگی چه سردیم

ماشینامون جدیدن!

آسفالت خوب ندیدن

دود ودم زیادی

تو میدون آزادی

رشوه می دیم زیر میزی

گوشتی نداریم توی دیزی

جوونامون جوو نن

پشت کنکور می مونن

دنبال پول و کارن

آه در بساط ندارن

بعضیاشون بی عارن

علافن وبی کارن

نه بچه و نه همسر

پول و ماشین کلاغ پر

عشقشونه چت کردن

تو روم زنا هم مردن

اسم قشنگ و دل نواز

پسر میشه دختر ناز

کامبیز شده « ستاره»

تا نصف شب بیداره

باحالا شون اساسا

تو دانشگاه پلاسن

خرج میکنن پول بابا

از این پایین تا اون بالا

همه یه جور آشفتن

خسته شدیم از گفتن

نمی رسیم به جایی

از گفتن زیادی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 مهر1384ساعت 4:36 PM  توسط محمدرضا.ح  | 
فقط یه خبر کوچولو بدم به خواننده های نشریه طنز دانشجویی ستون آزاد که کارهای صفحه آرایی شماره ۹ دیشب با هر مصیبتی که بود تقریبا تموم شد و به سلامتی -چشم شیطون کر- فردا میره برای چاپ در نتیجه هفته اول مهر منتظر ستون آزاد که هنوزم رایگانه باشین!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 شهریور1384ساعت 9:6 AM  توسط محمدرضا.ح  | 
اینم یه شعر  که خیلی وقت پیش نوشتمش ولی تا حالا به کسی نشون ندادمش شما هم به کسی نشونش ندین!

خوبم که بت پرستم ،از جام مِی  گسستـم

           

رفتم به نیک نامی ، بی دوست هم نشستم

 

بی تو همی شکستم ، عهدی که با تو بستم

        

عهدم شکستم  اما ، بی روی تو چه هستم

 

در خواب چون عقابی ، من طعمه توهستم

 

گفتم  که مست مستم ، از مستی  تو مستم

 

چون رفتی و نماندی ، چندی به غم نشستم

 

چندی به مویه رفتم ، با دست روی خـَستم

 

غم هست روبه رویم ، بغضی است درگلویم

 

با یاد تو نشستـم ، با یاد تو شکـستم

 

این بود سر نوشتم ، برای تو نوشتم

 

افسوس بر امیدی  که بر رخ تو بستم

 

انگار روز اول هرگز تو را ندیدم

 

ایکاش هیچ زمانی دستت نبُد به دستم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 شهریور1384ساعت 10:20 PM  توسط محمدرضا.ح  | 

نمره ی بیست کلاسو نمیخوام

 

بهترین رخت ولباسو نمیخوام

 

دختر زشت وعبوس و بی محل

 

اون که میذاره کلاسو نمیخوام

 

اونکه مانتوهاش کوتاهه نمیخوام

 

دیدنش فقط  گناهه نمیخوام

 

دختری که لاک ناخن می زنه

 

لاکشم فقط سیاهه نمیخوام

 

آخه من دختر مخ زن نمیخوام

 

می زنه موهاشو روغن نمیخوام

 

اونیکه پاچه هاشو تا می زنه

 

آدم بی معرفت من نمیخوام

 

آرایش هفت قلمه من نمیخوام

 

اگه جونمم براش کمه من نمیخوام

 

 اونیکه با اینه و یا که با اون

 

اونا رو رفیق وهمدمه  من نمیخوام

 

آدم نامهربو نو نمیخوام

 

افتاده از آسمو نو نمیخوام

 

دختر پررو و لوس و بی هنر

 

بابا عشق تو این زمو نو نمیخوام

 

+ نوشته شده در  شنبه 29 مرداد1384ساعت 8:54 AM  توسط محمدرضا.ح  | 

يكي از كار هايي كه من و يكي از دوستانم سر كلاس ها مخصوصا كلاس فيزيولوژي انجام مي داديم سرودن شعر بود که معمولا یکی یک  یا دو بیت شعر می نوشت دیگری با یک یا دو بیت  شعر  اون روجواب می داد (یعنی فی البداهه ادامه می داد ) شعر زیر یکی از اون شعر هاست که سه بیت اول از گلچین گیلانی ( دکتر مجد الدین میر فخرایی شاعر همون شعر معروف« باز باران با ترانه با گهر های فراوان می خورد بر بام خانه!») هست که من نوشتم و بیت بعدی از دوستمه در جواب این سه بیت نوشت و بعد یک بیت از من و بعدی از دوستم و همین طور تا آخر ...( یعنی تا وقتی که جلسه فیزیو تموم شد!) هر چند شعر قوی ای نیست  ولی از هیچی که بهتره!

این هم شعر:

درياي هستي دم به دم          در چرخ وتاب و پيچ وخم

هان اي دل بي تاب من          پارو بزن    پارو بزن

از يار ديرين دل بكن           پارو بزن پارو بزن

  د: جمع كن كاسه كوزه ات      جارو بزن جاروبزن

م: بر اين دل غمين               نمك نزن دارو  بزن

د: ول كن تو يار دنيوي             ياهو بزن ياهو بزن

م: اين يار من سركنجبين      بر عشق او كاهو بزن

د: در صحنه ي عشق خدا          زانو بزن  زانو بزن

م: بر دست من ترياك را             مانند آن  يارو بزن

د: مرفين به جاي ترياك          بر دست و بر بازو بزن

م: در گوش من تنها فقط       حرف از همان  بانو بزن

د: با يار حوري وش نشد           پيمانه را با او بزن

م: ني يار حوري وش بگو        ني حرف آن آهو بزن

د: در درگه يزدان و حق           پشتك بزن وارو بزن

م: پشتك بزن وارو بزن         ني بهر هر خوشرو بزن

د: در باشگاه ايزدي                   هالتر جلو باز بزن

م:ما داخلت را ديده ايم       حرف از همان مه رو بزن

د:حرف از همان مه رو نزن           بر دل من چاقو بزن

م:برگير همه اين فتنه ها       حرفي بسي بي بو بزن

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 مرداد1384ساعت 11:34 AM  توسط محمدرضا.ح  | 

این هم یه مطلبه که تا حالا جایی کار نشده طولانیه یه کم، ولی فکر نمی کنم بد باشه!

 

مزایای درس خواندن در طول ترم!

این بار با خودم گفتم باید در طول ترم یه کم درس بخونم تا مثل ترمهای پیش همه ی درس ها رو شب امتحان سمبل  نکنم . برای همین تصمیم گرفتم از همون  اول ترم روزی حداقل یکی دو ساعت مطالعه کنم :

 

دفعه اول:بنا به قولی که به خودم داده بودم ،روز اول بعد از کلاس ها رفتم درس بخونم .پشت میز که نشستم احساس کردم میل عجیبی برای کسب علم دارم.ولی هرچی فکر کر دم درسی به نظرم نرسید که بخونمش چون کلاس 10-8 که تشکیل نشد،12-10 که استاد رفته بود روی منبر و موعظه می کرد و ما بچه هم گل یا

پوچ بازی می کردیم ؛ بعد از ظهر هم کلاسها رو دودر کردیم و رفتیم فوتبال! در نتیجه هیچ علمی برای یاد گرفتن وجود نداشت!

 

دفعه دوم:یه شب بعد از اولین دفعه درس خوندنم (!) تازه از کلاس تربیت بدنی برگشته بودم. همون طور که از خستگی چرت می زدم یادم افتاد که استاد شیمی  فردا میان ترم میخواد بگیره ! بعدش یاد قولی که اول ترم به خودم داده بودم افتادم. با بدبختی رفتم پشت میز و جزوه رو باز کردم ، بعد از اون دیگه چیزی یادم نمیاد فقط صبح وقتی چشامو باز کردم دیدم پشت میز خوابم برده و سرم روی جزوه ست!جاتون خالی از اینکه من هم مثل بچه درس خونا پشت میز و در حال کسب علم و فضیلت خوابم برده بود اینقدر کیف کردم که نگو! ولی حیف که نمی تونستم برم سر کلاس و به همه ی پرسش های استاد جواب درست بدم  چون یه کمی دیر از خواب بیدار شده بودم و کلاس  تموم شده بود ! خب  این هم از عواقب  درس خوندن زیاده دیگه!

 

دفعه سوم:این دفعه دقیقا دو هفته از دفعه دوم درس خوندنم گذشته بود که تصمیم گرفتم طبق قولی که به خودم داده بودم درس بخونم چون فرداش  پرسش شیمی آلی داشتیم. دیگه جزوه رو باز کردم که بخونم ،خط اول رو تموم نکرده بودم که یادم افتاد که یه نوار کاست دبش از معین از یکی از رفقا گرفتم،با خودم فکر کردم بد نیست همراه با درس خوندن موسیقی هم گوش بدم! این طوری با یه تیر دو نشون میزنم و از وقت حداکثر استفاده می کنم .دیگه نوار رو گذاشتم و درس خوندن رو هم ادامه دادم.عجب درس خوندن رویایی ای بود ،واقعا در تمام عمرم اونقدر با علم ودانش  حال نکر ده بودم! فرداش وقتی برای پرسش رفتم پای تخته خیالم تخت بود که خوندم. فقط نمی دونم چرا وقتی استاد سوال اول رو پرسید به جای جواب یاد آهنگ اول کاست دیشبش افتادم ؛ عجب آهنگی بود چه صدایی داشت ولی به جاش جواب سوال یادم نیومد احتمالا حل شده بودم! وقتی استاد سوال دوم رو پرسید من هم ناخودآگاه یاد آهنگ دوم افتادم و باز هم جواب سوال یادم نیومد و این سیکل ادامه داشت تا یک دفعه استاد عصبانی شد و شروع کرد به داد و بیداد؛ اون وقت بود که یاد آهنگ بندری کاست افتادم و... تقصیر من نبود آخه استاد مثل بندری ها بلند وتند تند آواز ... ببخشید صحبت می کرد. البته آخرش که استاد منو از کلاس بیرون کرد یاد آهنگ غمگین کاست افتادم !

دفعه چهارم : این دفعه یک روز صبح بود که تصمیم گرفتم درس بخونم .همین که خواستم شروع کنم مامانم اومد وگفت : بچه حواست باشه قابلمه رو گازه من میرم خرید غذا نسوزه ! در این وقت بود که یادم افتاد من چقدر دانشجوی خوشبختی هستم که توی شهر خودم دارم تحصیل همراه تهذیب می کنم ، بعدشم توی شهر خودم کار پیدا می کنم و بعدشم آخ جون ازدواج و همسر و...

توی این فکر ها بودم که صدای مامان رو شنیدم که جیغ می کشید و می گفت : حواست کجاست بچه !غذا سوخت ، خونه رو دود برداشته تو هیچی نفهمیدی !؟ ساعتو نگاه کردم دیدم ا...ا... من دو ساعته که دارم درس می خونم اونقدر در بحر علم و فضیلت غرق شده بودم که اصلا گذشت زمان و بو و دود ها رو حس نکردم ! داشتم از خودم کیف می کردم که دوباره مامان باز اومدبالای سرم و گفت : با دسته گلی که امروز به آب دادی نهار نداریم باباتم که اومد خودت جوابشو می دی ! گشنه می مونی تا آدم بشی ! .....

همین موقع فکری به سرم زد؛ به مامان گفتم ای وای من الان کلاس دارم باید برم دانشگاه . زود لباسامو پوشیدم و یک راست رفتم سلف و ژتون ویژه گرفتم تا انرژی هایی که صبح با درس خوندن مصرف کردم با غذا ی سلف جبران کنم ولی همین که رفتم تو صف غذا دیدم اه اه غذا ماهیه ! آخه ماهی هم شد غذا ! دیگه دست از پا گشنه تر برگشتم خونه ولی هیچ ناراحت نشدم چون همیشه برای  آدمای بزرگ مشکلات بزرگ پیش میاد !در ثانی نیمرو هم غذای زیاد بدی نیست !

دیگه امتحانات پایان ترم شروع شد ولی چون من در طول این ترم در س زیادی خونده بودم خیلی زیاد دچار مشکل نشدم  و یکی یکی امتحانات به کمک آموخته های خودم و امداد های غیبی رفقا پاس شد . وقتی که نمرات رو اعلام کردند تازه فواید جدیدی از درس خواندن در طول ترم رو کشف کردم چون معدل این ترمم 02/0 از ترم پیش بیشتر شده بود.

 

+ نوشته شده در  شنبه 1 مرداد1384ساعت 8:17 PM  توسط محمدرضا.ح  | 
ديروز يکي به من گفت چرا اسم وبلاگت رو «نوش دارو» گذاشتي !مگه اسم قحط بود!آخه اين اسم  هيچ ربطي به مطالبت نداره !

حقيقتش من وقتی که تازه وارد دانشگاه شدم(يعني ترم اول) تصميم داشتم امتياز يک نشريه رو بگيرم و نامش رو نوش دارو بگذارم البته من نمي خواستم اين نشريه فقط طنز باشه ودوست داشتم در اون بيشتر  مشکلات اجتماعي رو مطرح کنم و راه حل هم در پي اون ارائه بدم حالا مطالب اين نشريه مي تونست هم طنز باشه هم جدي ! من هنوز دنبال مجوز نرفته بودم که با کانون نو انديشان سبز و رئیسش  آشنا شدم . در دومين بر خورد  رئيس کانون نشريه طنز ستون آزاد رو به من معرفي کرد وگفت که  اين نشريه مجوزش گرفته شده ولي مديرمسئول نداره ، خلاصه  ميت رو زمينه! بسم الله! تو بشو مدیر  مسئولش!

 من هم مدير مسئولي اون رو قبول کردم وبعد با هر دوستي كه فكر مي كردم می تونه به من در این زمینه کمک کنه تماس گرفتم و کم کم ستون آزاد بر پا شد و نوش دارو هم فراموش شد و شد تا اینکه تصمیم گرفتم وبلاگ جدیدی راه بیندازم هنگام نام گذاری این وبلاگ اولین اسمی که به نظرم اومد همون نوش دارو بود هر چند که می دونستم ربطی به مطالبی که در وبلاگ می خواهم  کار کنم نداره ولی با خودم گفتم خب نداشته باشه ! هر چیزی که نباید به چیز دیگه ای ربط داشته باشه!

البته  این اسم یه کم  تناسب داشت  با رشته تحصیلی من یعنی داروسازی که بهش عشق می ورزم !(این هم ربط ؛حال کردین!) 
 ابیات:   

 دل بریدم از تمام زندگی  

در تو گم گشتم به نام زندگی

با تو بودن شد برایم هر نفس

معنی ناب کلام زندگی

  موج خواهش های تو اما کشید 

  عاقبت مارابه کام زندگی 

  نوش دارویم بمان تلخی نکن

 تا ننوشم زهر جام زندگی

  معنی هر دل بریدن مرگ بود  

 تونبودی التیام زندگی

  با تولد رنج ما آغاز شد

 رنج افتادن به دام زندگی

در هر صورت من اول اسم وبلاگم رو «نوش دارو »گذاشتم ولی حالا می بینم شرایط وبلاگ با نشریه به اندازه زمین تا آسمان تفاوت داره بنابراین تصمیم گرفتم نوش دارو رو همچنان در خاطر داشته باشم و الان حرومش نکنم! نمی دونم شاید روزی نشریه ای به این نام  تاسیس کردم شاید هم ستونی به این نام در نشریه ستون آزاد راه اندازی کردیم!

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 تیر1384ساعت 7:55 PM  توسط محمدرضا.ح  |